سر آغاز :
بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
منّت خدای، را عز و جل، که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب.
از دست و زبان که برآید؟
کز عهده شکرش به در آید.
اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور [آیه سیزده سوره صبا]
[ای خاندان داوود سپاس گذارید؛ و از بندگان من اندکی سپاسگذار هستند]
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ور نه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پردهی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبٌرد.
ای کریمی که از خزانهی غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم؟
تو که با دشمن این نظر داری
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدی بگسترد و دایهی ابر بهاری را فرموده تا بنات [دختران] نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع [بهار] کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصارهی نالی [نیشکر] به قدرت او شهد فایق [شیرینی برگزیده و بهتر] شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق [بالیدن] گشته.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
در خبرست از سَروَر کاینات و مفخّر موجودات و رحمت عالمیان و صفُوت آدمیان و تتمهی دور زمان محمد مصطفی (ص)
شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم [اوست خواهشگر، فرمانروا، پیامبر خدا]
ََقَسیمٌ جَسیمٌ نَسیمٌ وَسیم [راد، صاحب جمال، به اندام، بویا، به ’مهر پیامبری نشان کرده]
چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان؟
بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه
حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله
[با کمال خود به بلندی رسید و تاریکی را به پرتو جمال خود دور کرد. منشهای وی همه نیکوست. بر او و بر خاندانش دورود فرستید.]*1
هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست اِنابت [توبه] به امید اِجابت به درگاه حق جَلّ و علاء بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض [روی برگرداندن] کند بازش به تضرّع و زاری بخواند. حق سبحانه و تعالی فرماید:
یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ
[ای فرشتگان من از بنده خود شرم دارم وی را جز من (پناهی) نیست پس آمرزیدمش.]
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری ِ دعا و زاری ِ بنده همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار
عاکفان [گوشه نشینان] کعبه جلالش به تقصیر ِ عبادت معترف که: ما عبدناکَ حقّ عبادتِکَ [تو را پرستشی چنان که شاید نکردیم] و واصفان حلیهی جمالش [زیور، پیرایه]2* به تحَیّر [سرگشتگی] منسوب که: ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک [تو را چنان که شاید نشناختیم].
گر کسی وصف او ز من پرسد بیدل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر به جَیٔب ِ مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهی اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
تبلیغات















مدیر وبلاگ :